تبليغاتX
لبخند چشمها


لبخند چشمها

نوشته های "ارغوان"

این یک نوشته ئی سالهای پیش است که امروز یافتمش ....


دگر برنمی گردم 

دگرتاسرگذارد زانوانت بر سرِ سردم

وچشمانت ، برایم رازهای سربه مُهر عشق را گوید

وهجر ات ،

آه !! هجر ات

راه بربغض گلویم سد نماید سخت

       ****

دگر برنمی گردم

دگرتا گل بیاراید رهت را با دلِ خونین

که گل دستان سرد جاده ها را از سر شوقت حنا بندد

ویا اشک اندوهم

 دوچشم غمگسارم را بدیدار توبگشاید

ودستان سپیدِ شعر و آوازم

سیاهی های چشمان ترا زیبِ غزل سازد

****

دگر  برنمی گردم !!

دلم دیگر توان وتاب بی مهری چشمان ترا هرگزنیارد کرد

نمیخواهم دگر دستت

گل صدبرگ رویایی مرا چون برگ های زرد پائیزی تبه سازد

وکولی سان مرا آواره ی کوی سیاهِ غصه ها ی شهر بنماید

بجرم اینکه میخواهی ،

توباشی سرفراز خیل خوبانِ خراب آباد !!!!

دگر برنمی گردم

دگر برنمی گردم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

    (...)

گلها به روی پیرهنم گریه می کنند

گلها برای اینکه زنم گریه می کنند

گلها برای همهمه ی درهمِ بهشت

در گوش های بی وطنم گریه می کنند

آنسو ترک تمامی جادو گرانِ پیر

خوابیده در هوای تنم گریه می کنند

زنهای قریه در تبِ تُندِ همیشه گی

در خیمه های چون کفنم گریه می کنند

*

حتا فرشته گانِ خدا نیمه های شب

فهمیده اند از اینکه زنم ؛ گریه می کنند!

 

 

  (...)

بعد از تو

تابستان تلخ را

در میان پیراهن رنگ باخته کتانی ام

در انتظار زمستان بودم

و حدس میزدم

آفتاب بعد از برف

فضای آبی چشمم را

به دریاچهء یخ زده خواهد داد

و یاد تو را با ماهیان مرده

دفن خواهد کرد

اما...

بعد از تو

همه مانند تو

از من گذشتند

*

بجز خاطرات پوچ آن سالها

که هنوز هم

وقتی تابستان میاید

صدای گامهای ترا

با حرفهایت که:

"دیگر راهی بجز رفتن نمانده"

برایم هدیه میاورد

و من...

بعد از تو

هنوز هم از تابستان

و پیراهن کتانی سبزم متنفرم!!!

                        

                          هالند ۲۰۱۱

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

    ای دریا ...

من کشتزار سوخته را مانم

                    ای دریا

که زمهر قطره های دامن خاکستری آسمان جدا مانده ست

مرا دریاب و به رگهای من شتابان شو

که سلول های وجودم بهانه میطلبد  

                      مرا دریاب ای دریا

که دودِ سوخته جانم ،

ز ابرهای سرِ بام آشیانه ی تو
فراخ دامن و گیسو پریش تر شده است

مرا بگیر و به حلقوم خود فروببر

و بگرداب ها بسپار

که ریز ریز شده

پولکِ اندامِ ماهیان باشم !

 

 

      (...)

   می دانم که دیگر نیستی

تا مانند گذشته ها

به مبهم ترین سوال های ذهنم

"خداوند زن است مرد؟"

بگویی "خدا بالاتر و پاکتر از جنس زن و مردست"

صد حیف!!!

که وقتی قدم هایم وطن را بتو سپرد

اشک هایم نتوانستند خاک ات را بوسه باران کنند

وقلبم ...

آخرین سوالش را ببرسد

"با این همه سوال های بی جواب چگونه نفس بگیرم"

چگونه باور کردی که بزرگ شده ام؟

و می توانم بروم راهم را

حیف...

که ندانستی

اینچنین در نیمه راه

با هزار سوال میمانم

            (ای پدر...!!!)

 

            ۱۲.۰۷.۲۰۱۱هالند

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

بگو چکار کنم ...

ز چشم های تو دورم بگوچکار کنم

چگونه دام "بشانم" ترا شکار کنم ؟

 

تو آن تبسم نابی ، از انتظار پُری   

ترا ز عشقِ بگیرم و در حصار کنم

 

به واژه واژه محبت  ز باغهای لبم

همیشه دور و برت را شگوفه زار کنم

 

دوباره باز ستانم انار های ترا 

گناه گناه گناه با تو بی شمار کنم

 

و دست های لطیف ات که دار های منست

به گردنم که فتد شکر کردگار کنم

 

چه خوابهای قشنگی چه کودکانه دلی

برای بودنِ با تو ز خود فرار کنم !!


ز خود فرار کنم سوی جاده هات که تا
به وهمِ بودنِ با تو دمی قرار کنم !!

 

مگر قمار کنم ؛ نی نی  انتحار کنم

به آخر آمده عمرم بگو چه کار کنم؟؟؟

                    ۲۰۱۱ هالند

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

(۱)

ازسخن چینان شنیدم میروی جای دیگر

  میروی در دامن یک دشت وصحرای دیگر

من که یک سال تمام آوراه ات بودم عزیز

    در دلت افتاده است امروز سودای دیگر

خاطرت باشد که دریک جمله تقصیر تو بود

پا به پایت رفته ام اما به رویای دیگر

آمدم از خشک دشتِ یولمرب۱ تا بیهقی ۲

بعدازین دروازه ی بلخ است و جاهای دیگر

ازسخن چینان شنیدم عادت بد داشتی

مثل آن نامهربان ویک دوسه تای دیگر

رفتی ویادت بخیر ای ماه شبتاب خدا

میروم تا دل سپارم؛ دل به دریای دیگر 

رفتی و فرصت نشد تا درد هایم را... هنوز

قصه هایم مانده پیشم تا به فردای دیگر

*

سالها بگذشت و من آواره هستم؛ تا بکی ؟

میکشانی ام به شهر ات یا که یک جای دیگر

------------ 

۱. منطقهء در شهر مزارشریف

۲. کتاب خانه بیهقی

 

(۲)

خدا خدا بدهد یک دل شکسته به من

که تابه عشق بمیرم ؛ که تا وفا بکنم

که هر چه باد بخندد که هرچه پنجره را

به یک اشاره ی طفلِ لبِ تو وا بکنم

شبیه چشم تو یک دشت پیش چشمانم

ترا که کشف نمایم ، که اختراع بکنم

تمام اهلِ محل را، زمین و زنجره را

به حلقه حلقه ی موی تو آشنا بکنم

 *

چه میشود که بیایی؛ اگر که باز خدا

ترا به من نرساند ؛ کی را خدا بکنم !!؟

 

(۳)

آتشی افروخت برجان ودلم خندید و رفت

او که با چشم دلش روحِ مرا دزدید و رفت

سرنهادم بر قدمهایش ،قدمهایش گر یخت  

این سر شوریده را با درد سر پیچید  و رفت

من نگفتم غصه هایم را برایش ، آه او  

که شبیه ماه دریک نیمه شب تابید و رفت

 *

شام موی من که تا صبح کمر افتاده بود

او فروغ آتش خورشید را پاشید و رفت

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

یک آرزوی وحشی

بر بال شعر رفتم تا چشمهای خورشید

باید ز شب نشینی پرواز کرد و کوچید

با ماه همنشینی این را نوید میداد

شاید که آخر آید شب‌های سرد تردید

همرنگ آرزو بود ، یک آرزوی وحشی

برگی که چون دل من بر روی دار خشکید

صدبار دیده بودم ازغصه هاش میگفت

اما برای یکبار از من کسی نپرسید

کآشفته موی آیا ، تو دیده می توانی

او غرق نا امیدی ، تو فکر سفره ی عید ؟

من گریه کردم و عشق بایک نگاه ساده

بر پشتِ روزگارم دستی کشید و خندید

()

شبهای بی‌قراری سهم دلم شد اما

ماهم  به شهر دیگر آهسته می تراوید

 

 

چه سود ...

با من از عشق سخن میگوید

آنکه رخشنده تر از الماس است

انکه از ماه نشانی دارد

آنکه با وسوسه های دل من

از شب قدر سخن می گوید

 

زنده گی طرح عجیبست به چشمان تر ام

نه به دنبال دلم میگردم

نه دلم محو تماشایی کسیست

نه شب تلخ مرا پایان است

نه امیدی به فرو ریختن  زندان است

 

منم و دفتری کز هر چه تهیست

سر فروبرده به غمخانه تنهایی خویش

می نویسم غم و دلواپسی ام را تنها

می نویسم هوس بال گشودن به فضای که در آن

فرصت وهم جنون میبارد

 

آه !!!

برچه کس می نازم !!؟

این سوال دل تنهای منی ناکام است ...

راز تنهایی من ،

بغض بنشسته به غمخانه ی این حنجره ام ،  

علت بندگی ام ،

سبب زنده گی ام ،

 شعر منست.

 

باز کن دفتر اندوه مرا

برگهای سیه اش حادثه ی عمر منست

لام تا کام بخوان ،

شاید اینبار

تو مصداق همین بیت سیاهم باشی !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

روز جهانی مادر را برای همه زنان که مادر هستند و یا مادر میشوند از عمق دل تبریک میگویم. 

می خواهم مادرم را از زبان خودم تعریف کنم!

.مادرم، یک زن ساده، خوشبین و خوشباور است. همیشه همه را خوب و همه چیز را زیبا میبیند بعضی اوقات همین صفاتش سبب میشود که دیگران از خوش باوری او سوء استفاده کنند و بعدا سبب رنجش خاطرش گردند.

مادرم کسی است که سالها برای ما زحمت کشید بدون اینکه روزی بنالد و بگوید که " من مانده شدم ام و یا اینکه من مریضم!" نمیدانم خداوند اورا از چه گلی آفریده که در مقابل ما حتی از جانش نیز میگذرد. از سال های دور بیاد دارم که مادرم هر روز صبح وقت بر میخواست بعد از آب و نماز به گفته خودش ، اولین کارش خمیر کردن بود بعد هم صبحانه درست میکرد و دسترخوان را برای همه ما هموار میکرد و بعد به جمع نمودن جای خواب ها بر میخاست. خوب بیاد دارم که بسیار روز ها صبحانه هم نمیخورد. این به این معنا نبود که او مانند من رژیم غذایی داشت تا اندامش خراب نشود اما او وقت نداشت. بعد میرفت تنور را آتش میزد و نان میپخت. بیاد دارم که هر روز برای من و خواهرم کلچه گک روغنی میپخت وقتی که لب تنور میرفتیم برای ما میداد و او کلچه گک بهترین و خوشمزه ترین غذا برای ما بود. من در آن وقت نمیدانستم که مادرم با ایستادن لب تنور چقدر احساس گرما میکند و چقدر جانش را آتش آزار میدهد اما تنها چیزی را میدانستم این بود که باید هر روز یکدانه کلچه روغنی باشد تا باخودم به مکتب ببرم و به رخ همصنفانم که بیسکویت های فیشنی و به قول خودشان کریم دار میخوردند بکشم و بگویم که این مزه دار ترست. مادرم تمام روز مصروف نان پختن و دیگ چاشت،شب و لباس شوی بود درست بیاد ندارم که مادرم لحظه احساس آرامش کرده باشد و یا برایم گفته باشد که من مریض هستم.

حالا وقتی که چند دست لباس را میشویم تمام جانم را درد میگیرد به فکر یک سوال میافتم آیا مادرم از جنس فولاد بوده که احساس خستگی و درد نمیکردو از بام تا شام بی‌وقفه کار میکرد؟ .شاید نه

شاید او احساس درد وخستگی نداشت چون او مادر بود و شاید هم مادران احساس دردوخستگی نمیکنند! و شاید هم او از جنس انسان نیست یعنی فرشته است! و خداوند از همین خاطر بهشت را زیر قدم هایش گذاشته ،

ما هیچ وقت درد او را حس نکردیم در حالیکه او همیشه کوچکترین درد مرا فهمیده و همه ضروریات مرا پوره کرده اما من نتوانستم حتی صبح وقتی که از خانه بیرون بیایم رویش را بوسیده روزش را برایش تبریک بگویم!!!

مادر مرا ببخش! چون نتوانستم یک لحظه هم از درد هایت را کم کنم

مادر مرا ببخش چون نتوانستم یک لحظه هم بدانم که در دلت چی میگذرد

مادر مرا ببخش ! چون نتوانستم با همه زحماتی که به حصه من کشیدی کوچکترین کاری برایت انجام بدهم تا سبب خوشنودی تو گردد

مادر مرا ببخش که هنوز قدرت را نمیدانم و روزی خواهم دانست که درجای تو بنشینم

                                                             پایان

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

 سلام برای همه دوستان و ورجاوندانی که  نوشته های مرا با حوصله مندی خوانده و با نظریاتی پر از صفا و صمیمیت شان مرا همراهی میکنند، همچنان از دوستانیکه در عرصه شعر مرا یارو همکار اند  تا نوشته هایم بهتر و بهتر شوند از عمق دل اظهار خرسندی و سپاس میکنم، آرزو دارم همیشه با من و در کنار من بمانند!

(۱)

 مزار ...

گل های انتظار ترا باغبان شدم

سرما شدم بهارشدم، تاخزان شدم

چشمم به در و گوش به آوازپای تو 

هر لحظه لحظه یاد ترا میزبان شدم 

ای عشق! ای که میبری  ام تا ستاره ها

نسبت به دستهای تو هم بدگمان شدم

اینجا "مزار" نیست ،ببین ژنده پوش من

این گور آرزوست که من غرق آن شدم

    *

"حالا بیا به فرصت دیدار من بخند"

زوداست ، بشنوی که چقدر ناتوان شدم

 

 (۲)

تندیس سینه چاک ...

ایستاده ام که خاک شوم در مقابلت

صد چشمه آب پاک شوم در مقابلت

تنها به فکر معجزه های زمان نباش

شاید که من شکاک شوم در مقابلت

تنها ترا برای خودم قصه میکنم

تندیس سینه چاک شوم در مقابلت

گر طرحی از نگاه ترا می کشم به دل

ترسم که استکاک شوم در مقابلت

در دشتهای تشنه لب و سرد عاشقی

بگذار گرد وخاک  شوم درمقابلت

 

(۳)                        

دیوار زندگی ...

اینجا حضور زنده گی ام را بهم زدم

بادستهای وسوسه خود راقلم زدم

بی نور،در سیاهیی چشمانِ ناب تو

این جاده های سردوتهی راقدم زدم

لختی نشسته برلب اُرسی وبعدازآن

دستی بلند بر تنِ عــــــریانِ غم زدم

از روزیـــکه خدای لبت عاشقم شده

لاف  دهـــــانِ تنگ تو را با خودم زدم

یعنی تورفته بودی که درخواب گم شوی

طرح و نقابِ مـــاهِ تو را بـر تن ام زدم

اینک تمام روح و تن ام آفتابِ توست

جالب که جیب زندگی را باز هم زدم

دزدان و رهزنان دیگر همچوبرق و باد

من بارهابه سبک خودم یک رقم زدم

  *

حــالا به سایه روشن دیـــوار زندگی

تکیه زده به مسند و هشیار دم زدم

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

 

(۱)

عشق مادر

مادرچه كنم عشق تو شد درد سرمن

مادرتوچرا بازشدی بيخبر من

او رفت ولی از دل من هیچ نپرسيد ......

 يادش شده همزاد من وهمسفرمن

من ماندم و آن كوچه ء تنهايی و باران

مادر تو بيا دلهره كن بال وپر من

مادر تو نمو داده اي اين نخل رسا را ....

 تابهره بري ميوه ء نیکو زبرِ من

*

حالاكه نشدفارغ عشق تو خيالم .....

 ايكاش كه فارغ نشود ازتوسرمن

 

(۲)

بد نام شهر ...

از هجر تو گویم یا که از جور زمانه

از عشق توشد قصهء من خانه به خانه

بر صفحه ي ديوان دلم تاكه نوشتي

گلنار شدم بزم دلم آئینه خانه

چون رابعه عیب است به گرمابه بمیرم

باران وفا ریز سرم دانه به دانه

لب های هوسناک مرا لاله مپندار

اين تاول زشتي است كه بنموده جوانه

من سينه سپر ساختم از بهر نگاهت

اما! نرسد تيرنگاهت به نشانه

اين آتش جاويد لبان تو كه افروخت 

كز عمق دل وروح وتنم كرده زبانه

اندوه دلم مثل غزلهاي نكويت

ره برده به هر كوچه وهرگوشه ي خانه

    *

شاعر بنماراهي ز بدنامي شهرم

پس كوچه اي تا من بروم  سوي بهانه

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

(۱)

مرده ها یخ زده اند

دل من ...
دل مغرور و فلاکت باریست

که درآن پنجره ی نیست به خوشبختی و عشق

وکسی گوش به آواز نحیفش نکند تا هرگز

دل من ؛
دل خو کرده ای با تنهائیست

شامها میپرد از لانه ی خویش

تا که همخانه سراغش نبرد پیش کسی

وبه آواز بلند

نسراید که آهای !
خانه ام سرد و تهی از مهراست

نور بخشائیدمان !!
دل من ،
گرم ترین کلبه غم

و سرآغاز سکوت است به من
که خوشی های زمان سرد و خموش است در آن
و ببین ،

عشق چه خوب سلسله وار
باقدمهای هوسناک وشرور

می خرامد آنجای !!


این منم ...


            آه  !

                 نه من  !


"من" تنها و پریشان حالی است
که در آیینه ی بیرنگ و تهی
نرم و آهسته بخود مینگرد

غرق پندار و خیالات بلند

_ چه کسی سهم دل تنگ من است؟!_

_وکدامین سوار ،

 راه بر مرغ نگاه خواهد بست ؟! _
زندگی ساده ولی پر ز غم است

و دلم ...

 آه دلم !!
دل مغرور و فلاکت باریست

که به تنهایی خود میبالد

من در این تیره گی عمر دراز

این دل یخ زده را گور کجا خواهم کرد

دل من رنجور است

مرده ها یخ زده اند

سینه ی بیکسی ام را نتوان کرد سراغ

سهمم از تاک لبت خوشه گکی انگور است

آه ای همنفسان !

دل من بی گور است

 

(۲)

پيكرم !!

كوه سياه ايست بلند...

راه پر پيچ و خمش

سينه تهي میدارد

نفسم بند آمد ...

واي!!

چقدر بيتابم

قلب من بارانیست

چشمهايم شده بيگانه و لبخند زنان

برمن وحال دلم ميگريد

عاطفه در من نیست

 

آه !

همه ي مردم شهر

زيرلب ميگويند :

که چقدر سرد وتهي است !! 

...

دستها لرزانست ...

 سينه ام

غرق سياهي شب است ...

؛ وزبانم

"پر آواز پَر چلچله هاست"

...  

لبهايم همه درد

سينه لبريز سكوت است وجنون

فصل سرما و زمستان دلم در راه است

برف سنگين غرورت همه جا ميبارد 

واي !

من كه برفي شده ام

تو خودت ميداني

كه رهي قصه دراز است وغروب

همچو تنهايي من غمگين است

آه ! چقدر تنهايم

چقدر..

تنهايم!؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

تولد برف ...

آسمان آبستن است

و با ناله های بلند

درد میکشد

مهتاب و ستاره ها

در پشت پردهء حریر ابر نگران

و برای آسمان دایه گی میکنند.

آفتاب هم

با چشمانی آلوده از خواب و شوق

مکرر می پرسد

"چند لحظه به تولد برف مانده؟؟؟!!!"

نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

رفیق لحظات تنهایی ام در کابل

(1)    

جاده های زنده گی ام

تنها و بی غبار از صدای پایی کسی بود

       وقتی که ...                                                                                                   

به سرزمین چشمهایت رسیدم  

صاحب یار و یاور شدم!!!

 

(2)    

پنجره چشمانت را می بندی

وقتی دلت می گیرد

       از دنیا ...

       از عشق ...

            حتی از من ...

اما ... گاهی فکر کردی

         که من تنها

        بدون چشمانت کور خواهم شد؟؟؟!

 

(3)     

پتجره  ها را محکم ببند

تا هوایی به من نرسد

و بوی دردم را با نسیم یکجا نکند

مرا بگذار

و

برو

دروازه های شهر را هم  ببند

تا بیگانه به من دل نسوزاند

میخواهم ...

      تنها ...

         و گرسنه بمیرم!!!

 

(4)    

من به مزار آرزو های گذشته می اندیشم

    نمیدانم !

   چرا؟

 به این غربت سراء نشسته ام

      شاید ...

انتظار کسی

و یا ...

آینده درخشانی را دارم

پس ...

 چرا غمگینم؟؟؟

شاید تو نمیدانی

شاید من  نمیدانم

شاید کسی نمیداند

که ... 

 "کابل" هیچ گاهی برایم "مزار" نمیشود!!!

کابل ، انجمن قلم، سرک چهارم قلعه فتح الله

 

(5)     

رفتم ...

ولی برای همیشه نه

همه میگویند:

"برای برگشتن، رفتن ضروریست"

من هم میروم تا برگردم

و خشکزار زنده گی ات را

لاله زار کنم!!!

چشم براهم باش!!!

کی میداند؟؟؟

پرواز ماه بعدی

از من ...

بسوی تو و عشق تو باشد!!!

طیاره آریانا ، راه کابل- مزار 

روز جمعه 15 جنوری 2010

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

اینبار با چند سپید پاره به پیشواز تان آمده ام ...

۱

من با چراغهاي سوخته ي شهر بي كسي

كاندوه جاودان مرا تلخ آيتي است

عادت نموده ام ....

۲

گفته بودی !!!

که برایم تکیه گاه خواهی بود

اما ...

رفتی و من

به دیوار بی پناهی ام تکیه داده ام!!!

 

۳

عاشقت خواهم ماند

قسم به بذر چشم سیاه و مردانه ات

که روی خشکزار سینه ام

گل های محبت را کاشته اند

و به آنها...

رنگ و بو بخشیده اند

عاشقت خواهم ماند

با آنکه می دانم

دوستم نداری

و یا شاید روزی

از لای گلدستهء قلبت

غنچه گلی سرخ

مونس تنهایی ام شود

و شاید هم

تو ...

عاشقم شوی!!!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

نوار قسمت ...

تمام شب بیاد تو به بالینم سحرکردم

ودست زلفکانم را به اشک دیده تر کردم

هزاران راه شیری آمدو تاشکوه هایت را

زجانــم برکشد اما...! نترسیدم حذرکردم

دوچشمانت بخواب من کتابی ازصداقت بود

ومن هربیت نابش رادوصدباره زبر کردم

تمام مردم دنیا ترا مجنون من گویند

ترا لیلا شدم آنشب بیابان راسفر کردم

بیابان ارغوانی بود وصحرابوی دل میداد

به آهوی دوچشمانت!،تمامش را گذر کردم

شبی که زخم های تیره را آلاله جان میداد

رسیدم روی بالینش به چشمانش نظر کردم  

تمام اشکهایی را که شب ازمردمش افتاد

به سینه آتش افگندم ،همه دُر وگهرکردم

 نمیدانی که من آنشب دل دیوانه را تاصبح

بگوشش شعرمیخواندم که تایک لحظه خرکردم

*

به پایان آمد اندوهم ،حکایت همچنان باقیست

نوارقسمت خود را چرا دیگر زسر کردم ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سخت بیزارم ...

دیگر دستهایم را به دست هایت نمی بندم

دیگر چشم هایم را به چشمانت نمی دوزم

دیگر آن لبان گرم و پر عشق را به لب هایم نمی سایم

دیگر قلبم را به پاهایت نمیگذارم

من از تو ...                    

از جفاهایت                      

من از عشق                     

من از خود                      

سخت بیزارم !!! 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ...

چشمانم دو ستاره پر مهر و محبت

تا زداینده رنج های تو باشند     

و لب هایم دو یاقوتی سرخ و آتشینی

تا نظر بردار تو باشند 

و گوشهایم مشتاق به آوازت

و تنم مخملین بستر برای تو

و اما ...

 نمیدانم.......!!!

کدامین شوق ترا

 با خود برد!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:5 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

دو غزل با یک طرح بارانی تقدیم به خواننده گان و دوستانی عزیزم

باور مکن...

باور مکن که بی تو دلشاد میشوم من

باور مکن که بی تو آباد میشوم من

از این قفس که دل را در بند خود کشیده

باور مکن که بی تو آزاد میشوم من

زین غصه های خاموش چو در گلو نشسته

باور مکن که بی تو فریاد میشوم من

*

باور مکن که بی تو این زنده گی قشنگ است

باور بکن که بی تو برباد میشوم من

***

جامی پر از شراب چو چشم سیاه تو

زاهد شده  خراب چو چشم سیاه تو

باغی پر از ترانه شبيه نگاه تو

یک باغچه عناب چو چشم سیاه تو

از جاده های تشنه ی چشمم نمي خزد

یک برکه ی پر آب چو چشم سیاه تو

*

بهر خدا مبین تو بسویم دگر بس است   

شاعر شود کباب چو چشم سیاه تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک طرح بارانی...

روزی برایم گفته بود: دوستم دارد و تمام دنیا اش هستم!

با آنکه دلم نمیخواست و باورم نمیشد، قبولش کردم

دیری نگذشته بود که برایم گفت: بدون گل لبخندت زنده گی برایم دشوار است، در نگاهش ستاره از محبت و صداقت میدرخشید و من صادقانه برایش دل دادم و قبولش کردم.

چند سالی بسیار خوش گذشت ناگهان روزی با همان صداقت برایم گفت  که دیگر با من بوده نمیتواند، دیگر فضا و صدای خنده هایم دلش را گرفته میخواهد فضا جدیدی را تجربه کند و میخواست چشمانش را به مهمانی اسمان آبی وبیکران افق های دور دست و ناپیدا ببرد.

 با آنکه آسمان چشمم بارانی شده بود وسیل اشک تمام زمین چشمم را غرق غم نمود ، رفتم زیر باران و خندیدم آسمان هم با دل من میگریست اما من نخواستم او بداند که من برایش میگریم رهایش کردم تا برود و خوش باشد به خیال اینکه من بدون او خوش هستم !

بعد از آن ثانیه من ، باران و تنهایی با هم رفیق دایمی شدیم!!!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

فاصله راه مزار...

مائیم و ناله های بیشمار بین ما

مائیم و سایهُ بیدو چنار بین ما

میخواستم  با تو روم میله مزار    

مائیم و فاصله، راه مزار بین ما

از بس زجور فلک گریه میکنیم

مائیم و دو دیدهُ اشک بار بین ما

***

دوبیتی

تا باخیال تو تنها نشسته ام

بیجاست گفته ات که بیجا نشسته ام

این جنس عشق را به دو عالم نمیدهم

عیب اش کجاست که بیجا نشسته ام

***

رفتی و دو دیده برایت در انتظار

هر روز میگذشت و شبانم  به انتظار

این چیست درد هجر درد بی دوای یار

هر گز نشد، یار که بمانی به انتظار

***

زمانه...

زمانه راه  و رسم آشنایی را

زمانه رنگ بوی بیوفایی را

زمانه زجه های شامگاهی را

زمانه لذت یکدم جدایی را

زمانه اشک های چشم عاشق را

زمانه نا امیدی ها و آرمان را

برای قلب بیمارم!!! برای قلب با صبرم

ز بی رحمی ...                 

چنان تعریف میدارد

که هر سنگی اگر باشد

بجای این دل زارم

چونانکه برف را خورشید

ز تلخی آب میگردد....

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

با عرض احترام و محبت برای تمام خواننده گان عزیز و دوستان گرامی ام ....

چندی قبل از طریق همین وب موضوع را به سمع شما عزیزان گرانقدرم رسانیده بودم که در باره اسم و تخلص ام و شباهت آن با خواهر عزیز و شاعر خوب ما عابده "سروش" از شهر زیبای فاریاب، بود . بعد از فکر زیاد و پیشنهاد چند تن از دوستانم تصمیم گرفتم تا من تخلصم را عوض نمایم و موفق هم شدم. حالا میخواهم با این تخلص "ارغوان" در خدمت شما باشم.

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

سلام دوستانی عزیز! این هم دو غزل ناچیز تقدیم تان...

نظر یادتان نرود! چشم براه تان هستم...

 

میخواستم که پر بگشایم به سمت دشت

آمد شمال ناگهان بال مرا شکست

چون ابر های کینه توز از آسمان شب

بارید ژاله از دل من آرزو برفت

من خسته از هجوم غم و درد انتظار

یاد تو در دل من با غصه ریشه بست

همچو درخت خسته در ازدحام باد

در امتداد جاده غم قامتم شکست

*** 

تمام جاده ها را طی نمودم پشت رویایم

که شاید گل کند در مقدمت باغ تمنایم

تمام آروزیم شگوفه کرد و گل گل گشت

منم باغ پر از گل،نیست گل چینی به گل هایم

تمام شهر را گشتم به دنبال خیال خود

ولی حس میکنم مثل زلیخا تک تنهایم

به هنگامی که یادت ریشه می بندد به جانی من

به جای ناله گل می ریزد از هر بند و اعضایم

ترا در موجهای عشق می پیچم عزیز من

که امشب من خروشانم به مثل موج دریایم!!!

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

چند سپید پاره...!!!

دیوانه گی را دوست دارم

اما ...

آنقدر هم دیوانه نشو

که از تو وحشت کنم

*** 

من چادر امید ترا به سر میکنم

اما...

طوفان جدایی نمیگذارد!!!

 ***

چشم های قلبم را بستم

و گوش های عقلم را بازکردم

تا تصویر واقعی

از زنده گی را دریابم

 *** 

با عشق آتشینم

خواستم بسترت را گرم کنم

اما ...

ندانستم که باسردی نگاهت

منجمد میشوم!!!

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

بیائید که معنا های زنده گی را خود بیابیم تا اینکه ........

زنده گی زیباست، زنده گی آتشگهی سوزنده با برجاست، گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران بیداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

ای دوستان! جهان غافل از ما در گردش خود است، اما گردش او زمان ماست. گردش او سرنوشت ماست. گاهی لازم است که گوشهُ بنشینیم و از خود سوال نمائیم که فلسفهُ زنده گی ما که شامل باور ، نگرش ها و ارزش اصولی بر رفتار و کردار ماست، چگونه شکل گرفته است؟ بسیاری از ما آنقدر در خم و بیچ زنده گی غرق هستند که حتی فرصت بیدا نمیکنم که راهی مبارزه با مشکلات خود را بیابیم. و آنقدر دچار یاُس و نا امیدی می شویم که انتظار کسی را داریم که دست ما را بگیرد و مارا کمک کند. و یادمان می رود که کسی هست که همیشه در همه شرایط و در همه جا یار و یاور ماست و به صورت غیر قابل تصور معجزات خود را به ما نشان میدهد و ما غافل هستیم.

شکسبیر نویسندهُ نامی انگلیسی انسان و روح اورا چنین تعریف میکند:

بشر شاهکار زیبا و بی نظیر که در قضاوت (عادل)، در قدرت و اختیار (لایتناهی) در شکل (ممتاز) در عمل چون (فرشتگان) و در قدرت ادراک چون (خداست) .

بلی عزیزانم این واقعیت دارد. اما مایان در بارهُ آن فکر نمیکنیم و همیشه وقت حسرت میخوریم کاش اینطور میبود و کاش آنطور میبود!!! و غافل از این که خیلی بهتر ازآن هستیم که فکر میکنیم. به جایی اینکه به گذشته نگاه کنیم و خار حسرت به دل مان بخلد، به فکر آینده باشیم  بیبینم امروز چه کرده میتوانیم تا سال های آیندهُ زنده گی مان به خوشی و شهد کامی بگذرد.

بیائید از همین امروز شروع کنیم و هراسی به دل راه ندهیم. مهم نیست چند بار میافتیم، مهم اینست که چند بار میتوانیم بر خیزیم، فکر های منفی را از ذهن خود بشویم قوی تر از گذشته خودرا فکر کنیم و به راه بیافتیم. محکم ترین ضربهِ را که در توان یک انسان خاکی سراغ داریم بر بیکرهُ ناامیدی که قصد بلعیدن و نابودی مارا دارد وارد کنیم. بیاد داشته باشید که اگر توانایی تغییر چیزی را داریم این یک هدیه خداوندی است، و اگر در زندگی کدام مشکلی داریم که از حل آن عاجزیم فقط یک سجدهُ عاجزانه به دربارذات بی نیاز بجا بیاوریم و اورا همانگونه که هست ببذیریم. و از خداوند شهامت و صبر بخواهیم.

شخصی میگفت" وقتی بچه بودم دلم میخواست دنیا را عوض کنم، بزرگتر شدم گفتم دنیا بزرگ است خواستم کشورم را تغییر بدهم، وقتی کمی بزرگتر شدم گفتم: کشور بزرگ است میخواهم شهرم را تغییر بدهم. وقتی جوان شدم گفتم شهر خیلی بزرگ است من کوچه و گذرم را تغییر میدهم، وقتی به میانسالی رسیدم گفتم از خانواده ام شروع میکنم. و در این لحظات آخر میبینم که اول باید از خود شروع کنم. اگر سال های بیش از خود شروع میکردم خانواده ام، کوچه ام، شهرم ، و کشورم و بلاخره جهان را تغییر میدادم.

بیاید عزیزانم که از خود شروع کنیم، چون قدرت و توان که انسان در دنیای خاکی دارد هیچ موجودی دیگر ندارد. اندیشه های مثبت و باور های سبز داشته باشیم، و همیشه امید وار باشیم چون نا امیدی بلای آدمیت ونابودگر زنده گی مایان است.

و هیچ وقت فراموش نکنید که همانطور که با یک گل بهار نمیشود همانطور با رفتن یک گل بهار زندگی مان خزان نمیشود!

بیائید که به خودمان به ذوق خودمان یک مسیر برای زنده گی کردن انتخاب کنیم و در همان راه برویم و تلاش کنیم چون بدون سعی و تلاش امید بیرنگ و بی مفهوم است.

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

آرزو دارم یک بهار خوش و سال با صفا و صمیمیت انتظار همهُ مارا داشته باشد...

                                          

        

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 تقدیم به تمام دوستان و عزیزانم، عیدتان مبارک باد و روز های خوشی را برای تان تمنا دارم ...

 من به پیشواز تو می آیم

  و بپایت دسته گلی از آرزو هایم را میگذارم

  میدانم ارزش ترا ندارد

       اما...

          به عنوان عیدی آنرا بپذیر

                   فقط برایتو که بهترینی...

                                         عیدت مبارک

                    

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

غزل

از قند لب جانان صد درد دوا گردد

این حاجت غم ماتده ای کاش روا گردد

یک لحظه ز چشمانت محروم مکن مارا

مگذار قرار ما این جمعه قضا گردد

می گریم و می نالم در کوچه وبازارت

ای کاش نفس هایم از سینه جدا گردد

یک لحظه گذر مارا در پیش قدمهایت

زین پیش که جان من بر باد فنا گردد

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط ارغوان| |

میدانم که تو میروی

  اما باز هم ...

         چشمانم نمیگیریند!!!

میدانم که تو برنمیگردی

  اما باز هم ...

         چشم براهت میمانم!!!

        میدانم که دیگر همه چیز تمام شده

   اما باز هم ...

          امیدوارم روزی بر گردی

         و با عشق سفر خواهیم کرد!

                و خواهیم رفت تا کسی مارا نیابد ... ... ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

سوال های بی جواب...

وقتی شامگاهان خداوند بندگانش را به عبادت میخواند وبرایشان وعده میدهد که دعایشانرا مستجاب می نماید.در آن حال سراسیمه میشوم و به تکاپو می افتم تا لحظهُ کندیم نشود که خدا قهر شود ومرا از نظر بیاندازد و دعایم قبول نشود،با قلب پر از امید عبادت میکنم و از خداوند طلب آمرزش گناهانم را ...

و میدانی از خداوند آرزو میکنم ، کسی را همیشه خوش نگهدارد،باز دلم میشود که بخواهم ترا از آن من کند اما میترسم که قهر نشود!

چرا ؟ انسانی بالا تر از موقف خود چیزی میخواهد !!!

تو فرشته یی ، تو الههُ مهری، تو نشانی از صمیمیت و پاکی استی، چهرهُ تو مهتاب وار شب را نور و زیبایی میبخشد. وقتی میخندی جهان را روشنایی میدهی!

تو با این همه لطافت وزیبایی گهری با ارزش استی و من گنهکاری بیش نیستم!!!

 آیا تو مرا می بخشی؟؟؟ ...؟؟؟

 

 
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

نمیخواهم،دیگر به مهمانی ستاره ها بروم!!! با مهتاب...

نمیخواهم،دیگر صبح صادق را بنگرم!!! با آفتاب...

نمیخواهم،به هفت آسمان خداوندی سفر کنم!!! با ملایک...

نمیخواهم،دیگر به این ظلمت سراُ بمانم!!!تنها...

میخواهم،به شهر عشق سفر کنم!!! با تو...   

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

وسعتی دوستی و عشق مان بیشتر از آن بود، که خداوند برایمان تعیین نموده بود...

وما ناخودآگاه به جادهُ عشق قدم میزنیم، جادهُ که آخرش منزل است؟ یا سراب!

         کی میداند؟ که فردا ... چی میشود؟

        فقط گرمی نفسهایت بروحم تازگی میبخشد...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

 

                              

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

         

                       چشم براهم عزیزم

                        برای تحفه ات

                                     میدانی بهترین تحفه چیست ؟؟؟

                                                      نه !!!

                                               بیا بگویم

                           بیا مرا به آغوش بگیر ...

                           و به گوشم زمزمه کن

                              عیدت مبارک

                        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط ارغوان| |

دوستت دارم ...

                        اما ....

                                      برایت گفته نمیتوانم! 

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر توسط ارغوان|

                  

لحظه های تلخ من...

برايت جان سپردن بود يگانه آرزوی من

تو بودي درمسير آرزوها  جستجوي من

 

برايم بي تو بودن لحظه هاي تلخ  مي باشد

تويي موج خروشانم  نگه افگن به سوي من

 

نصيبم غصه خوردن بود وسر برسخره ها کفتن

گره خورده است بغضي تلخ اکنون درگلوي من

 

تمام لحظه هايم تلخ درتلخ است نميدانم

نمي خندد چرا دنياي لامذب  به روي من

 

سروشم  دختر ناز ودل انگيز مزاري ام

کسي ديوانه شد آن سوي خط از عطر و بوي من

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط ارغوان| |


Design By : Night Skin