لبخند چشمها
نوشته های عابده "ارغوان"
باور مکن... باور مکن که بی تو دلشاد میشوم من باور مکن که بی تو آباد میشوم من از این قفس که دل را در بند خود کشیده باور مکن که بی تو آزاد میشوم من زین غصه های خاموش چو در گلو نشسته باور مکن که بی تو فریاد میشوم من * باور مکن که بی تو این زنده گی قشنگ است باور بکن که بی تو برباد میشوم من
*** جامی پر از شراب چو چشم سیاه تو زاهد شده خراب چو چشم سیاه تو باغی پر از ترانه شبيه نگاه تو یک باغچه عناب چو چشم سیاه تو از جاده های تشنه ی چشمم نمي خزد یک برکه ی پر آب چو چشم سیاه تو * بهر خدا مبین تو بسویم دگر بس است شاعر شود کباب چو چشم سیاه تو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک طرح بارانی... روزی برایم گفته بود: دوستم دارد و تمام دنیا اش هستم! با آنکه دلم نمیخواست و باورم نمیشد، قبولش کردم دیری نگذشته بود که برایم گفت: بدون گل لبخندت زنده گی برایم دشوار است، در نگاهش ستاره از محبت و صداقت میدرخشید و من صادقانه برایش دل دادم و قبولش کردم. چند سالی بسیار خوش گذشت ناگهان روزی با همان صداقت برایم گفت که دیگر با من بوده نمیتواند، دیگر فضا و صدای خنده هایم دلش را گرفته میخواهد فضا جدیدی را تجربه کند و میخواست چشمانش را به مهمانی اسمان آبی وبیکران افق های دور دست و ناپیدا ببرد. با آنکه آسمان چشمم بارانی شده بود وسیل اشک تمام زمین چشمم را غرق غم نمود ، رفتم زیر باران و خندیدم آسمان هم با دل من میگریست اما من نخواستم او بداند که من برایش میگریم رهایش کردم تا برود و خوش باشد به خیال اینکه من بدون او خوش هستم ! بعد از آن ثانیه من ، باران و تنهایی با هم رفیق دایمی شدیم!!! مائیم و ناله های بیشمار بین ما مائیم و سایهُ بیدو چنار بین ما میخواستم با تو روم میله مزار مائیم و فاصله، راه مزار بین ما از بس زجور فلک گریه میکنیم مائیم و دو دیدهُ اشک بار بین ما *** دوبیتی تا باخیال تو تنها نشسته ام بیجاست گفته ات که بیجا نشسته ام این جنس عشق را به دو عالم نمیدهم عیب اش کجاست که بیجا نشسته ام *** رفتی و دو دیده برایت در انتظار هر روز میگذشت و شبانم به انتظار این چیست درد هجر درد بی دوای یار هر گز نشد، یار که بمانی به انتظار *** زمانه... زمانه راه و رسم آشنایی را زمانه رنگ بوی بیوفایی را زمانه زجه های شامگاهی را زمانه لذت یکدم جدایی را زمانه اشک های چشم عاشق را زمانه نا امیدی ها و آرمان را برای قلب بیمارم!!! برای قلب با صبرم ز بی رحمی ... چنان تعریف میدارد که هر سنگی اگر باشد بجای این دل زارم چونانکه برف را خورشید ز تلخی آب میگردد.... چندی قبل از طریق همین وب موضوع را به سمع شما عزیزان گرانقدرم رسانیده بودم که در باره اسم و تخلص ام و شباهت آن با خواهر عزیز و شاعر خوب ما عابده "سروش" از شهر زیبای فاریاب، بود . بعد از فکر زیاد و پیشنهاد چند تن از دوستانم تصمیم گرفتم تا من تخلصم را عوض نمایم و موفق هم شدم. حالا میخواهم با این تخلص "ارغوان" در خدمت شما باشم. نظر یادتان نرود! چشم براه تان هستم... میخواستم که پر بگشایم به سمت دشت آمد شمال ناگهان بال مرا شکست چون ابر های کینه توز از آسمان شب بارید ژاله از دل من آرزو برفت من خسته از هجوم غم و درد انتظار یاد تو در دل من با غصه ریشه بست همچو درخت خسته در ازدحام باد در امتداد جاده غم قامتم شکست *** تمام جاده ها را طی نمودم پشت رویایم که شاید گل کند در مقدمت باغ تمنایم تمام آروزیم شگوفه کرد و گل گل گشت منم باغ پر از گل،نیست گل چینی به گل هایم تمام شهر را گشتم به دنبال خیال خود ولی حس میکنم مثل زلیخا تک تنهایم به هنگامی که یادت ریشه می بندد به جانی من به جای ناله گل می ریزد از هر بند و اعضایم ترا در موجهای عشق می پیچم عزیز من که امشب من خروشانم به مثل موج دریایم!!! دیوانه گی را دوست دارم اما ... آنقدر هم دیوانه نشو که از تو وحشت کنم *** من چادر امید ترا به سر میکنم اما... طوفان جدایی نمیگذارد!!! *** چشم های قلبم را بستم و گوش های عقلم را بازکردم تا تصویر واقعی از زنده گی را دریابم *** با عشق آتشینم خواستم بسترت را گرم کنم اما ... ندانستم که باسردی نگاهت منجمد میشوم!!! بیائید که معنا های زنده گی را خود بیابیم تا اینکه ........ زنده گی زیباست، زنده گی آتشگهی سوزنده با برجاست، گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران بیداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست. ای دوستان! جهان غافل از ما در گردش خود است، اما گردش او زمان ماست. گردش او سرنوشت ماست. گاهی لازم است که گوشهُ بنشینیم و از خود سوال نمائیم که فلسفهُ زنده گی ما که شامل باور ، نگرش ها و ارزش اصولی بر رفتار و کردار ماست، چگونه شکل گرفته است؟ بسیاری از ما آنقدر در خم و بیچ زنده گی غرق هستند که حتی فرصت بیدا نمیکنم که راهی مبارزه با مشکلات خود را بیابیم. و آنقدر دچار یاُس و نا امیدی می شویم که انتظار کسی را داریم که دست ما را بگیرد و مارا کمک کند. و یادمان می رود که کسی هست که همیشه در همه شرایط و در همه جا یار و یاور ماست و به صورت غیر قابل تصور معجزات خود را به ما نشان میدهد و ما غافل هستیم. شکسبیر نویسندهُ نامی انگلیسی انسان و روح اورا چنین تعریف میکند: بشر شاهکار زیبا و بی نظیر که در قضاوت (عادل)، در قدرت و اختیار (لایتناهی) در شکل (ممتاز) در عمل چون (فرشتگان) و در قدرت ادراک چون (خداست) . بلی عزیزانم این واقعیت دارد. اما مایان در بارهُ آن فکر نمیکنیم و همیشه وقت حسرت میخوریم کاش اینطور میبود و کاش آنطور میبود!!! و غافل از این که خیلی بهتر ازآن هستیم که فکر میکنیم. به جایی اینکه به گذشته نگاه کنیم و خار حسرت به دل مان بخلد، به فکر آینده باشیم بیبینم امروز چه کرده میتوانیم تا سال های آیندهُ زنده گی مان به خوشی و شهد کامی بگذرد. بیائید از همین امروز شروع کنیم و هراسی به دل راه ندهیم. مهم نیست چند بار میافتیم، مهم اینست که چند بار میتوانیم بر خیزیم، فکر های منفی را از ذهن خود بشویم قوی تر از گذشته خودرا فکر کنیم و به راه بیافتیم. محکم ترین ضربهِ را که در توان یک انسان خاکی سراغ داریم بر بیکرهُ ناامیدی که قصد بلعیدن و نابودی مارا دارد وارد کنیم. بیاد داشته باشید که اگر توانایی تغییر چیزی را داریم این یک هدیه خداوندی است، و اگر در زندگی کدام مشکلی داریم که از حل آن عاجزیم فقط یک سجدهُ عاجزانه به دربارذات بی نیاز بجا بیاوریم و اورا همانگونه که هست ببذیریم. و از خداوند شهامت و صبر بخواهیم. شخصی میگفت" وقتی بچه بودم دلم میخواست دنیا را عوض کنم، بزرگتر شدم گفتم دنیا بزرگ است خواستم کشورم را تغییر بدهم، وقتی کمی بزرگتر شدم گفتم: کشور بزرگ است میخواهم شهرم را تغییر بدهم. وقتی جوان شدم گفتم شهر خیلی بزرگ است من کوچه و گذرم را تغییر میدهم، وقتی به میانسالی رسیدم گفتم از خانواده ام شروع میکنم. و در این لحظات آخر میبینم که اول باید از خود شروع کنم. اگر سال های بیش از خود شروع میکردم خانواده ام، کوچه ام، شهرم ، و کشورم و بلاخره جهان را تغییر میدادم. بیاید عزیزانم که از خود شروع کنیم، چون قدرت و توان که انسان در دنیای خاکی دارد هیچ موجودی دیگر ندارد. اندیشه های مثبت و باور های سبز داشته باشیم، و همیشه امید وار باشیم چون نا امیدی بلای آدمیت ونابودگر زنده گی مایان است. و هیچ وقت فراموش نکنید که همانطور که با یک گل بهار نمیشود همانطور با رفتن یک گل بهار زندگی مان خزان نمیشود! بیائید که به خودمان به ذوق خودمان یک مسیر برای زنده گی کردن انتخاب کنیم و در همان راه برویم و تلاش کنیم چون بدون سعی و تلاش امید بیرنگ و بی مفهوم است. آرزو دارم یک بهار خوش و سال با صفا و صمیمیت انتظار همهُ مارا داشته باشد... تقدیم به تمام دوستان و عزیزانم، عیدتان مبارک باد و روز های خوشی را برای تان تمنا دارم ... من به پیشواز تو می آیم و بپایت دسته گلی از آرزو هایم را میگذارم میدانم ارزش ترا ندارد اما... به عنوان عیدی آنرا بپذیر فقط برایتو که بهترینی... عیدت مبارک غزل از قند لب جانان صد درد دوا گردد این حاجت غم ماتده ای کاش روا گردد یک لحظه ز چشمانت محروم مکن مارا مگذار قرار ما این جمعه قضا گردد می گریم و می نالم در کوچه وبازارت ای کاش نفس هایم از سینه جدا گردد یک لحظه گذر مارا در پیش قدمهایت زین پیش که جان من بر باد فنا گردد اما باز هم ... چشمانم نمیگیریند!!! میدانم که تو برنمیگردی اما باز هم ... چشم براهت میمانم!!! میدانم که دیگر همه چیز تمام شده اما باز هم ... امیدوارم روزی بر گردی و با عشق سفر خواهیم کرد! و خواهیم رفت تا کسی مارا نیابد ... ... ... سوال های بی جواب... وقتی شامگاهان خداوند بندگانش را به عبادت میخواند وبرایشان وعده میدهد که دعایشانرا مستجاب می نماید.در آن حال سراسیمه میشوم و به تکاپو می افتم تا لحظهُ کندیم نشود که خدا قهر شود ومرا از نظر بیاندازد و دعایم قبول نشود،با قلب پر از امید عبادت میکنم و از خداوند طلب آمرزش گناهانم را ... و میدانی از خداوند آرزو میکنم ، کسی را همیشه خوش نگهدارد،باز دلم میشود که بخواهم ترا از آن من کند اما میترسم که قهر نشود! چرا ؟ انسانی بالا تر از موقف خود چیزی میخواهد !!! تو فرشته یی ، تو الههُ مهری، تو نشانی از صمیمیت و پاکی استی، چهرهُ تو مهتاب وار شب را نور و زیبایی میبخشد. وقتی میخندی جهان را روشنایی میدهی! تو با این همه لطافت وزیبایی گهری با ارزش استی و من گنهکاری بیش نیستم!!! آیا تو مرا می بخشی؟؟؟ ...؟؟؟ نمیخواهم،دیگر صبح صادق را بنگرم!!! با آفتاب... نمیخواهم،به هفت آسمان خداوندی سفر کنم!!! با ملایک... نمیخواهم،دیگر به این ظلمت سراُ بمانم!!!تنها... میخواهم،به شهر عشق سفر کنم!!! با تو... وما ناخودآگاه به جادهُ عشق قدم میزنیم، جادهُ که آخرش منزل است؟ یا سراب! کی میداند؟ که فردا ... چی میشود؟ فقط گرمی نفسهایت بروحم تازگی میبخشد... چشم براهم عزیزم برای تحفه ات میدانی بهترین تحفه چیست ؟؟؟ نه !!! بیا بگویم بیا مرا به آغوش بگیر ... و به گوشم زمزمه کن عیدت مبارک اما .... برایت گفته نمیتوانم! لحظه های تلخ من... برايت جان سپردن بود يگانه آرزوی من تو بودي درمسير آرزوها جستجوي من برايم بي تو بودن لحظه هاي تلخ مي باشد تويي موج خروشانم نگه افگن به سوي من نصيبم غصه خوردن بود وسر برسخره ها کفتن گره خورده است بغضي تلخ اکنون درگلوي من تمام لحظه هايم تلخ درتلخ است نميدانم نمي خندد چرا دنياي لامذب به روي من سروشم دختر ناز ودل انگيز مزاري ام کسي ديوانه شد آن سوي خط از عطر و بوي من برگریزم... فدای ناز لبخندت عزیزم بیا تابرلبانت گل بریزم هرآنچه ظلم باشد قسمت من برای تو زجانم می گریزم نمیدانم خیالت است یا نیست به غمهای تو دایم درستیزم قدمهایت به سوی من رها کن که بی تو زرد و زارم برگ ریزم پدرم رفت ویکباره مرا تنها ماند این همه بزم هیاهوی و خوشی بیجا ماند چی کنم با کی بگویم غم دل که او رفت وعدهَ امروز بفردا ماند تو خوبی نازنین مثل گلها تو مثل تغمه موزون دریا ترا میخواهم و دانم عزیزم تویی آرامش دل های تنها *** تمام لحظه هایم هست برایت تمام خوابهایم هست برایت دیگر چیزی ندارم بهر ارسال نمایم شعر هایم را فدایت *** دلت خواهد ولی انکار داری به لب نه نه به دل اقرار داری تمام هستیم جانم فدایت پس پشتم چرا اظهار داری اگر صد دفتری میبود تمام صفحه هایش را به یاد تو به نام تو سیاه می کردم ...
گر چه ستاره های آسمان به بالینم اند... اما... ... کس نیست که به تاریکی ظلمت رفیق تنهایی هایم شود!!! چشمانم با خواب خدا حافظی کرد، برخاستم و کنار آیَنه رفتم، دیدم چشمانی را که مایوس تر از همیشه نگاهم میکند. و قطرات اشک از پشت مژگان خسته اش اجازهُ لغزیدن را میخواهد،اما نمیدانم چرا نمیآید؟شاید انتطار وقت وداع را دارد . بلی ! امروز روز رفتن ،روزی جدایی روزی آغاز تنهای ام!! و این چشمان من است که برایت میگرید!!!
نگارا بیوفایی بیوفایی ندارم طاقت یکدم جدایی بیبین چی زرد و زارم من ز هجرت چرا یک لحظه یی سویم نیایی
چشم براه تو... دیدم هزار خنده یاُس در نگاه تو خوابیده هست سایُل غم بر پناه تو گفتم برای تو ام بنده گی کنم ولی دیوانهُ ای وروی منم قبله گاه تو خواندم تمام قصهُ هجران وغم زتو خونابه میچکد زروی هجای تو در انتظارتوست چشمان من بدر این من واین غزل است چشم براه تو در آسمان چشمت ابریست پر زطوفان لرزد اگر دو پلک ات شاید بباره باران *** از غم تو گریه سر کن وز دل بکن جدایش دیگر نه یاد آن کن خود را مکن فدایش من ترا... بیشتر از آنچه که در دنیا زیباست می بینم!!! چشمانت در خوشبختی های من است آنرا... برخم... مبند!!! سلام و درود به شما عزیزانم!!! سال نو و بهار نو را از عمق وجودم برایتان تبریک میگویم. با شگوفه های معطر با نسیم خوشبوی بهار باسبزه های کوهسار با گل های جویبار با بهار نو بایک سال پر از خوشی به زنده گی ام ترا میخواهم... غزل در روز وصل عشق دنبال باده ام درپیش پای یارجان را نهاده ام دردست در دلم کی میشود دوا... من عهد محکمی با مرگ داده ام نی یار بیوفاست نی من جفآییم پس من چرا چنین تنها فتاده ام خار دل منست گل های عاشقی تقصیر ازمنست چون خار زاده ام کورست خلق ما لال است حرف من باصد رقم صدا خاموش ساده ام گر میزند رقیب سیلی بروی من این نیست جرم او من خود ستاده ام بس شد گله سروش با اشک زار زار اینک به پیش او خامش ستاده ام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



